۵/۲۵/۱۳۹۱

روزی روزگاری در آپارتمان


روزی روزگاری در آمریکا مردی ماشینش را کنار یکی از خیابان ها پارک کرد و اسلحه کمری خود را از جیب بغل کُتش در آورد و روی شقیقه اش گذاشت
آپارتمانَم تنگ است و همیشه بوی ته مانده ی سیگار و خاک میدهد، وقتی پایم را دراز میکنم سَرم لای در گیر میکند، هر دو دستم را نمیتوانم به موازات شانه دراز کنم و خستگی در کنم، وقتی میخوابم نفسَم میخورد به سقف و برمیگردد و میخورد تووی صورتم... این آپارتمان جای خوبی برای پرواز نیست، اصلن جایی برای پرواز نیست... این آپارتمان را که میساختند فقط یک انسان فلج میخواستند که بنشیند روی صندلی و تلویزیون چهارده اینچ نگاه کند و بخندد، شاید هم ابعاد انسانی را در نظر گرفتند که ایستاده بماند، تووی سرش بخورد، دَم نزند، ایستاده بماند و بخوابد و پیر شود... حتی نباید صدای آدم در بیاید، صدایت که از یک مقداری بیشتر باشد میخورد تووی دیوار و یک مشت خاک از دیوار پایین میریزد... باید خفه شوی و چشمهایت به دیوار باشد و برای خودت روی دیوار یک قاب عکس تصور کنی که تنهایی را زار نزند... مثلن عکسی از دو آدمی که روی یک پُل ایستاده اند و با انگشت رودخانه را نشان میدهند و جوری که دندانهایشان مشخص شود بخندند... از همه کارهای دنیا تصور کردن را خوب یاد گرفتم، از وقتی که تووی راه مدرسه بودم و کوله ام کمرم را خم کرده بود و تصور کردم بارِ کوله خیلی هم سبک است و زورِ من بیشتر از اینهاست فهمیدم که در تصور کردن استعدادِ حال به هم زنی دارم... تنهایی یک جوری مغزت را دستکاری میکند که راحت میتوانی وقتی چشمهایت باز است، چیز های غیر واقعی ببینی... آخ... تنهایی
من به این تنگی آپارتمان، به این صدای خفه شده ی در برابر دیوارها، به این بوی سیگارِ مانده تووی خانه، به این تنهایی یک جوری عادت کرده ام که دیگر اهل خانه ی حیاط دار و توپ پلاستیکی نیستم... زورَم به رهایی نمیرسد... فقط هر از چند گاهی زیر دوش، ایستاده، زیر فشار ضعیف آب، بی صدا گریه میکنم و می آیم بیرون و حوله پیچ سیگار میکشم
نوزادِ خانه ی بغلی از صدای شلیک آنقدر گریه کرد که مادرش یک فُحش آبدار به مَردی که کنار خیابان روبروی ماشینش خودش را کشت داد

۲ نظر: