۵/۲۱/۱۳۹۱

تی‌شرت سیاه برعکس

وسط خانه نشسته ام و با نقش های تکراری موکت بازی میکنم... شاید میخواهم داستانِ مرگی را بگویم که کسی در ارتفاع بیست  طبقه ای دلش کشید که بپرد و بعد از سالها هنوز به زمین نرسیده و در این بین بارها مُرده است و حالا میماند برای جسدش یک استکان چای می ریزد و داستان میبافد که شبِ کشیده را صبح کند... بیچارگی یعنی یک تی شِرت سیاه که بدون هیچ نقش وعلامتی که برعکس تنت کرده باشی و بوی همه چیز بدهد، بوی سیگار، بوی عرق، بوی اسپری بدبو، بوی آخرین سکسِ تراژدی گونه ات، بوی تنهاییت... دود سیگار را میبرم تووی گلویم و بیشتر گلویم میسوزد، وسط این خانه که باشم، آب هم بخورم گلویم درد میگیرد، آنقدر درد میگیرد که دستم را میگذارم روی گلویم و میخواهم خودم را خفه کنم، میخواهم خودم را وسط این بیست طبقه سقوط خفه کنم تا به پایین نرسیده یک جور مرگ جدیدی تعریف کنم
سعی میکنم خودم را غافلگیر کنم، فکر میکنم به همه ی کارهای انجام نداده ام، سعی میکنم خودم را راضی کنم تا بروم قبض گاز را پرداخت کنم که از دو هفته پیش تا الان همینجا زیر کتابی که تمام نکرده ام و هیچوقت تمامش نمیکنم افتاده است تا تووی سوز سرما همین وسط خانه با پالتو یخ نزنم، همه ی اینها را سعی میکنم و باز هم همان تصویر ساختمان بیست طبقه و مَردی که سالها پیش پَریده است و هنوز مغزش روی آسفالتِ کف خیابان متلاشی نشده است و سالها این بین پیر شده جلوی چشمم است و باز هم با نقش برجسته های موکت که چند جاییش از صدقه سریِ ودکا و سیگار، سوخته و سوراخ شده بازی میکنم
آخرین باری که کسی این در را باز و بسته کرد زنی بود که حالش از این خانه به هم می خورد و تووی سینک ظرف شویی بالا آورد، انقدر جیغ کشید که تا چند روز هیچ چیز نمیشنیدم، در را جوری کوبید که انگاری هیچوقت برنمیگردد... من هم همین تی شرت سیاه را برعکس تنم کردم و رفتم از تووی یخچال بطری آب برداشتم و قُلپ قُلپ خوردم و گلویم آنقدر تیر کشید که سرم را کوبیدم تووی یخچال و حالا درِ یخچال کج شده است و سرم از آن روز برای ژلوفن ناز میکند و من خودم را تووی همان سینک ظرفشویی بالا آورده ام
سقوط از این ساختمان بیست طبقه تمامی ندارد، کسی از دور چیزی میگفت، انگاری میگفت: "رفیق، این سقوط نه زندگی داره، نه مُردن" و من نشنیده بودم و فقط گفتم: ممنونم
زندگی ام چرک کرده، از اولین بیست طبقه پریدم، حالا باید آنقدر ساختمان بیست طبقه پیدا کنم و از پله هایش هِلک هِلک بالا بروم خودم را پرت کنم پایین که همه ی ساختمان های بیست طبقه تمام شوند، بعدش شاید مُردم

۱ نظر: