۱۱/۰۳/۱۳۹۱

این نامه‌ها تووی گلوی صندوق پُست گیر میکنند



خیلی وقت است برایت نگفته‌ام، از آخرین بار چیز خاصی یادم نمی‌آید. زندگی بی اتفاق همین است دیگر. یک اتفاقی می‌افتد و بعد از آن دیگر هیچ چیز پیش نمی‌آید؛ بعد از آن فقط گله است و تکرار


پس از اول ردیف میکنم. خیلی سردم است. درست بگویم یک هفته است که سردم است. هوا سرد نیست اما بدونِ اُوِر کت طاقت نمی‌آورم. حتی جلوی همان شومینه که یک شب در میان بازی در می آورد. هوا آفتابیست اما آفتاب دارد دروغ میگوید. میدانم که دروغ میگوید، باران هم دروغ میگوید. همه این روزها خوب دروغ میگویند. غلام، پسرِ ابو ترکه مُدام دارد دروغ میگوید. خودش هم نمیداند که زنش هم به او دروغ میگوید، ولی من میدانم که دارد به غلام خیانت میکند. اینقدر دروغ میشنوم که دیگر وقتی راستِ ماجرا را میفهمم میخواهم تووی همه‌ی جوبهای این شهر بالا بیاورم. جوری شده که با دروغ مست میکنم و به آخرش رسید فقط بالا آوردن و سردرد دارد. گفتم سردرد، این روزها هم سردم میشود و هم سردرد. قرصها هم انگار دروغ میگویند. دیگر دُزهای دهِ سابق نیستند. نمیخوابانند. فقط آدم را وسوسه میکنند که تا صبح سیگار بکشد 

چند وقتی است که طبقه بالا را کسی اجاره کرده. تریاکی است، ولی آدم بدی نیست. چند باری سیگار کم آورد و انگاری میدانست که شبها را بیدارم. آمد و چند نخ قرض گرفت. حرف نمیزند. شاید حوصله حرف زدن را ندارد. خوبیِ حرف نزدن این است که دروغ نمیشنوم. عجیب است، آدمهای بی حوصله، این روزها سالمند، حتی اگر افیونی باشند. غلام هم چند باری پشت سرش داستان گفت، من هم تاییدش کردم، اگر نمیکردم تا شب میخواست دلیل بیاورد و شرطبندی کند. تووی دلم به غلام فحش میدهم و با او میخندم. این روزها میخندم و فحش میدهم. به درختهایی که بادی نیست بلرزاندشان. به پیاده‌روهای فاحشه خانه، به مغازه دارهای بی ناموس، به همه چیز میتوپم تا برسم به خانه، بعد یکدفعه همه چیز یادم میرود و دوباره سردم میشود. حتی همین الان هم سردم است. آنقدر که دلم میخواهد بخوابم. دلم میخواهد یک بار آنقدر هوا سرد شود که وقتی بخوابی، توپ هم بیدارت نکند. خیانت زنِ غلام بیدارت نکند، تریاک همسایه بالایی بیدارت نکند. هوای کافه هفت بیدارت نکند. برگهای درختان بلرزند و بیدار نشوی، دنیا را آب ببرد و تو را خواب 

نمیتوانم آخرِ نامه بگویم مشتاقِ دیدار. حتی آن اولش هم سلام نکردم. اینها اصل قضیه است. سلام و اشتیاق اتفاق به همراه دارند. من اتفاقم خیلی وقت پیش افتاده. شاید این نا امیدت کند. اما من سیمِ زنگ خانه را قطع کرده ام

۳ نظر: