۶/۱۶/۱۳۹۱

چه حکایتِ غریبی ست زندگی برای آنکه کهنه شده


این روزها شبیه یک اسکناسِ تا شده و بدونِ گوشه ی پانصد تومانی شده ام، اسکناسی که نم گرفته و رویش آنقدر چرکِ دست نشسته است که فقط از رنگش معلوم میشود که طرف یک پانصد تومانی است، برای آدمها صرف ندارد که وقتشان را بگیرند که ببیند گوشه دارد یا نه... فقط میگیرند و می کنند تووی جیبشان که وقتی سوار تاکسی شده اند پولِ خوردشان جور باشد که بیاندازند به راننده یا وقتی از جلوی صندوق صدقات رد شدند بیاندازند تووی صندوق یا که خرجِ نانِ شبِ آکاردئون زنِ محله باشد
مادربزرگم به چشم خوردن اعتقاد داشت، همیشه برایمان اسپند دود میداد، تخمِ مرغ میشکست، دعا میکرد و به هزار امام و امامزاده متوسل میشد که کسی چشممان نزند... ترسی که از چشم خوردن داشت از مرگ نداشت، چادرِ مشکی گل گلی اش را روی سرش جا به جا میکرد و برایمان دعای خیر میکرد و به کسی که قرار بود ما را چشم بزند نفرین میفرستاد، این روزها باید خودم را تا کنم، برسانم به قبرستان، گوشه ی قبرش دو زانو بنشینم و بگویم: دیدی؟! دیدی کسی ما را چشم نزد؟! یک عمر پیر شدیم و کسی حتی ما را ندید، چه برسد چشم بزند مادربزرگ، دلِ شما بزرگ بود... بغضم را قورت بدهم و بگویم این دنیا ما را چشم نزدند، فقط زدند تووی سَرمان... آنقدر زدند که دو زانو کنارِ قبرت برای خودم فاتحه میخوانم


پانصد تومان سه نخ سیگار میشود، بروم خودم را بدهم به سیگار فروش بغلِ قبرستان، خدا کند پانصد تومانیِ از وسط هزار تا شده قبول کند

۱ نظر: