۱۱/۰۸/۱۳۹۱

فرودگاهِ شهید واترز، جنب سوپر مارکتِ روشن

در کوچه‌ی بیست و چهارمِ آن خیابان غم انگیز، فرودگاهی تاسیس گردید، پنجاه متری، یک خوابه.
آدمهای فرودگاه بیشتر از هر چیزی ترس تووی صورتشان موج میزند. آدمهایی که نمیدانند آن بالا، روی هوا قرار است چه بر سرشان بیاید. آدمهایی که نمیدانند "اینی که داره میره؛ یه روز برمیگرده یا نه" 
خیلی ها هم از این میترسند که وقتی پایشان به طیّاره رسید و رفتند آن بالا، جوری بروند که وقتی برگشتند کسی صورتشان را به خاطر نداشته باشد.
مَردی هم که نسخ سیگار ایستاده، نه سفر میکند، نه آدمی دارد که در موردِ او بگوید: "تویی که اینجوری میری، دلم خون میشه... برگرد، تورو به خدا زود برگرد" این مَرد فقط دارد میرود.
آدمها زندگیشان را تووی چمدانشان خلاصه میکنند و میروند. زندگی‌هایی که وقتی اون لعنتی بره بالا، معلوم نیست کِی برمیگرده به خونه.
خانه‌ی منم فرقی با این ندارد. همه تووی صورتشان ترس دارند. نمیدانند این توو چه میگذرد، میخواهند نصیحت کنند، بدانند، دلداری بدهند. ولی بیشتر از همه نگرانِ این هستند وقتی از پنجره ی آشپزخانه، پیاده رو را دیدند، با چه حالی از درِ این لعنتی بیرون بروند.
من قصه‌ی کسی که تووی رعشه‌ی دستِ پیرمرد خلاصه شده بود را شنیدم و این فرودگاهِ پنجاه متری را تاسیس کردم. فقط به جایِ هواپیما، یک آهِ بلند پر میکشد و هیچ فرودی موفقیت آمیز نخواهد بود

۱۱/۰۳/۱۳۹۱

این نامه‌ها تووی گلوی صندوق پُست گیر میکنند



خیلی وقت است برایت نگفته‌ام، از آخرین بار چیز خاصی یادم نمی‌آید. زندگی بی اتفاق همین است دیگر. یک اتفاقی می‌افتد و بعد از آن دیگر هیچ چیز پیش نمی‌آید؛ بعد از آن فقط گله است و تکرار


پس از اول ردیف میکنم. خیلی سردم است. درست بگویم یک هفته است که سردم است. هوا سرد نیست اما بدونِ اُوِر کت طاقت نمی‌آورم. حتی جلوی همان شومینه که یک شب در میان بازی در می آورد. هوا آفتابیست اما آفتاب دارد دروغ میگوید. میدانم که دروغ میگوید، باران هم دروغ میگوید. همه این روزها خوب دروغ میگویند. غلام، پسرِ ابو ترکه مُدام دارد دروغ میگوید. خودش هم نمیداند که زنش هم به او دروغ میگوید، ولی من میدانم که دارد به غلام خیانت میکند. اینقدر دروغ میشنوم که دیگر وقتی راستِ ماجرا را میفهمم میخواهم تووی همه‌ی جوبهای این شهر بالا بیاورم. جوری شده که با دروغ مست میکنم و به آخرش رسید فقط بالا آوردن و سردرد دارد. گفتم سردرد، این روزها هم سردم میشود و هم سردرد. قرصها هم انگار دروغ میگویند. دیگر دُزهای دهِ سابق نیستند. نمیخوابانند. فقط آدم را وسوسه میکنند که تا صبح سیگار بکشد 

چند وقتی است که طبقه بالا را کسی اجاره کرده. تریاکی است، ولی آدم بدی نیست. چند باری سیگار کم آورد و انگاری میدانست که شبها را بیدارم. آمد و چند نخ قرض گرفت. حرف نمیزند. شاید حوصله حرف زدن را ندارد. خوبیِ حرف نزدن این است که دروغ نمیشنوم. عجیب است، آدمهای بی حوصله، این روزها سالمند، حتی اگر افیونی باشند. غلام هم چند باری پشت سرش داستان گفت، من هم تاییدش کردم، اگر نمیکردم تا شب میخواست دلیل بیاورد و شرطبندی کند. تووی دلم به غلام فحش میدهم و با او میخندم. این روزها میخندم و فحش میدهم. به درختهایی که بادی نیست بلرزاندشان. به پیاده‌روهای فاحشه خانه، به مغازه دارهای بی ناموس، به همه چیز میتوپم تا برسم به خانه، بعد یکدفعه همه چیز یادم میرود و دوباره سردم میشود. حتی همین الان هم سردم است. آنقدر که دلم میخواهد بخوابم. دلم میخواهد یک بار آنقدر هوا سرد شود که وقتی بخوابی، توپ هم بیدارت نکند. خیانت زنِ غلام بیدارت نکند، تریاک همسایه بالایی بیدارت نکند. هوای کافه هفت بیدارت نکند. برگهای درختان بلرزند و بیدار نشوی، دنیا را آب ببرد و تو را خواب 

نمیتوانم آخرِ نامه بگویم مشتاقِ دیدار. حتی آن اولش هم سلام نکردم. اینها اصل قضیه است. سلام و اشتیاق اتفاق به همراه دارند. من اتفاقم خیلی وقت پیش افتاده. شاید این نا امیدت کند. اما من سیمِ زنگ خانه را قطع کرده ام

۱۰/۲۳/۱۳۹۱

قصه‌ی مُراد


"لب مرز؛ بیشتر از هر چیزی؛ با خودش مفهوم شک را حمل میکند"
یک جایی است که فقط یک قدم باقی مانده؛ میتوانی اینطرف خط باشی یا آنطرف. مثلِ مراد که قاچاقی میخواست برود ژاپن؛ تا لب مرز رفت. اماداستانِ آدما دقیقا بعد از همین اما شروع میشود. آدمهایی که یک لحظه شک میکنند. آدمهایی که وا میدهند و دلبستگیِ خاطر به طرفِ خراب شده ی اینطرف مرز دارند. آدمهایی که شک میکنند میشوند صاحب عزای خودشان. برای خودشان مرثیه میخوانند و میدانند که بدترین کارِ ممکن را انتخاب میکنند. آدمی که این همه راه را تا مرز رفته؛ یکهو شک کند و بزند زیرِ همه چیز و داستان دار بشود
مُراد؛ مردِ کتانی پوش شهرِ ما؛ با پنج سر عائله؛ میخواست سری تووی سرها در بیاورد؛ رفت تا لبِ مرز اما برای قدمِ آخر؛ برگشت به عقبش نگاه کرد
 مُراد هیچ وقت سری تووی سرها در نیاورد. کم حرف شد. نتوانست به خوبی شکم بچه هایش را سیر کند. مُراد لبِ مرز؛ همه چیز را باخت

۱۰/۱۵/۱۳۹۱

غریبه‌ی شهر؛ خسته‌ست


نمیدانم از جانِ کوچه و خیابان چه میخواهم ولی باز هم با تاریک شدن هوا من و کوچه قصه را شروع میکنیم. همه ی شهر را کوچه به کوچه زیر پاهایم له میکنم. از جلوی در خانه ها رد میشود. قبلن آدمهای این خانه ها را میشناختم. با همه شان کم و بیش سیگاری دود کرده بودیم. اما حالا نه؛ همه ی آدمهای این خانه های سر به فلک کشیده برایم غریبه هستند. من هم شاید غریبه ترینشان برای آنها باشم. این غریبی خرابی می آورد. وقتی بدانی برای هیچجا نیستی شروع میکنی به خراب شدن. من آدمِ خرابکاریم. روی خرابی ها میسازم؛ میسازم که خراب کنم. آنقدر خراب کرده ام که حالا خودم خراب شده ام. راه میروم که خراب شوم؛ میکِشم تا خراب شوم. رد میشوم که خراب شوم. این حرفها را نمیشود به کسی گفت؛ نمیتوان از جایی شروع کرد و آخرش را گفت؛ این راهی که من پیش گرفته ام آخرش گفتنی نیست. دیدنی است. بایستی دید که چطور کسی جانش به لبش رسید. چطور تسلیم شد. اینها را حتی نمیتوانم به معشوقم که وقتی من را در آغوش میگیرد بگویم. اگر دهانم را باز کنم یقیناً باز هم خراب میکنم. 

قدمهایم را آهسته میکنم. به آشنا ترین خانه ی شهر رسیده ام؛ خانه ای که حالا خالیست. خانه ای که تمام روز را پای درِ آن بست بنشینی باز نخواهد شد. این را خوب میدانم و با نیم نگاهی به درختهای جلوی حیاطِ خانه دوباره به کوچه ها تن میدهم. این کوچه ها اگر میدانستند چه خرابکاری پایش به آنها باز شده است یک دقیقه هم دوام نمی آوردند. کوچه گریه اش بگیرد خیلی حرف است. خیلی
همه ی شهر را دور زده ام و هیچ به هیچ بازنده به خانه ام برمیگردم. از این سفرِ تکراری دوباره خستگی به ارمغان آورده ام. این خستگی با من است. مثلِ همان خرابکاری. شاید از خرابکاری خسته شده ام. از آه کشیدن خسته شده ام. ولی فقط میدانم به قدر اینکه بقیه ی این زندگی را بخوابم پاهایم خسته است. پله های خانه را که بالا میروم دلم میخواهد خودم را بالا بیاورم؛ مثلِ ضیاء که آنقدر عرق سگی میخورد تا بالا بیاورد؛ من هم آنقدر خودم را کشیده ام که میخواهم بالا بیاورم
بایستی بروم سر وقتِ تقویم. دورِ تاریخِ امروز را خط بکشم و کنارش بنویسم: امشب؛ شبِ سردیست. امشب پادشاه همه‌ی شامِ غریبان هاست. امشب خسته‌م؛ خسته

۹/۲۸/۱۳۹۱

به ژوان بگویید که مَرد زیر برفهای سال 79 گیر کرده و یخ زده است. به ژوان بگویید برگردد

همه چیز به کوه‌های کردستان می‌رسد. کسی که استوا را میگیرد و از دامنه ی کوهها شروع میکند و زیر لبی میگوید: "ژوان؛ ژوان جانم؛ برگرد..." و بعد از دور زدن زمین باز هم به برفهای کوه های کردستان میرسد و همچنان زیر لبی میگوید: "ژوان؛ ژوان جانم؛ تورو به خدا برگرد..." و کمرش چند درجه‌ای خم شده است و دیگر نمیتواند مثل قبل اشک بریزد

۹/۰۶/۱۳۹۱

تدفین یک نفره


به همه ی آنهایی که یک روزی "چاپ نمیشود عزیز؛ مورد دارد" را شنیده اند و خواهند شنید

زندگی؟ آری زندگی میکنم اما هر روزش را میفروشم

شنیدن آدم را کنجکاو میکند؛ راهروهای سرد؛ اتاق های انتظار و مطب دکتر جاهای عجیبی برای شنیدن آدمهای غریبه ایست که سعی میکنند صدایشان را کسی نشنود. 
در اتاق انتظار ارشاد بیشتر کلمه هایی که قطار میشوند اینها هستند: "چاپ نمیشود عزیز؛ مورد دارد" این کلمه ها اگر به دنبال هم بیایند میتوانند هر کسی را از پا در آورد؛ کمرش را خمیده کند و با پرونده ای زیر بغل برود؛ آنقدر برود که گم شود... گوشم به این کلمه ها حساس شده است؛ دیگر سعی نمیکردم ادامه اش را گوش کنم چون در اداره ای که حق دارد به تو بگوید چه بگو و چه نگو نمیشود سیگار کشید که شنیدن ادامه اش سیگار میخواهد
اینبار قضیه فرق میکرد؛ ماندم تا ببینم در ادامه چه اتفاقی خواهد افتاد. گوشم را تیز کردم و صدای بقیه آدمها و قدمهایشان را پس زمینه ی این گفتگو کردم. باز هم جمله ی معروفِ "چاپ نمیشود عزیز؛ مورد دارد" را به وضوح شنیدم. نفسم را قورت دادم؛ از اینجا به بعد ماجرا دیگر تکراری نبود. چشمهایم را بستم و سعی کردم چهره ی کسی را تصور کنم که دارند جلوی چشمش کلمه هایش را میکشند. یکدفعه صدای گرفته ای گوشم را پر کرد. اوایلش را نشنیدم. آخرش با صدای گرفته تری از اولش گفت: "تن میدهم. تن به سانسور میدهم؛ اصلن میبرم همه جای داستان را عوض میکنم. اسمها را هم شما بگویید؛ خواهش میکنم. باز هم سانسور کنید. چاپش کنید..." و دیگر توانایی شنیدن نداشتم. حس میکردم کسی که این را میگوید حالا پیشانیش عرق کرده و دستهایش را سفت به دسته ی صندلی فشار میدهد و به پرچمِ سه رنگِ روی میزِ آقای مسئول نگاه میکند و همه ی جراتش را التماس میکند
بیرون در؛ زیر راه پله ها منتظر ماندم تا بیرون بیاید و چهره اش را ببینم. بعد از پنج دقیقه از اتاق بیرون آمد و از پله ها پایین آمد و مستقیم و با عجله خودش را به پیاده رو انداخت؛ یک پیراهن مردانه تنش بود که انگاری به او گفته بودند که در همچین جاهایی بایستی این لباس ها را بپوشی؛ کوله پشتیش این را میگفت که هیچ دخلی با پیراهن مردانه اش نداشت. تووی کوله پشتی شاید همان داستانی بود که چند دقیقه پیش داشت جان میداد. مثل کارآگاه های معروف دهه ی هشتاد از سیگارم پک آخر را گرفتم و سیگار را زیر پایم له کردم و قدمهایم را با قدمهایش هماهنگ کردم و راه افتادم. بی اختیار دستهایش به موهایش کشیده میشد و با آستین پیراهنش عرق پیشانیش را خشک میکرد. انگاری کسی را کشته است و زود میخواهد خودش را گم و گور کند. قدمهایش هر لحظه تندتر میشد تا رسید سر خیابان اصلی و منتظر تاکسی شد؛ خودم را به سرعت بهش رساندم و با هم سوار تاکسی شدیم؛ باز هم من عقبش بودم و او روی صندلی جلو آرنجش را لبه ی پنجره تاکسی گذاشته بود و دستش روی صورتش بود. راننده نگاهی به ما انداخت و فهمید که با هم نیستیم. مسیر هر دویمان مستقیم بود. اما معلوم نبود تا کجا مستقیم. ما هر دو آدمهایی بودیم که فقط یک راه مستقیم میخواستیم. آخرش کرایه اش را حساب کرد و نرسیده به پارک پیاده شد. من هم چند متری بالاتر پیاده شدم و هر دویمان از مسیرهای مختلف وارد پارک شدیم. آنقدر تووی خودش بود که متوجه تعقیب من نشده بود. دکمه های پیراهنش را تا نصفه باز کرد و با شیر آب گوشه ی پارک سر و صورتش را شست. خودش هم نمیدانست چرا اینجا؛ وسط یک مسیر مستقیم پیاده شده است. از چند درخت آنطرفتر فقط میتوانستم قدمهایش را ببینم که هرزه گرد دنبال یک نیمکت خالی میگشت. آخرش یک نیمگت پیدا کرد و رویش نشست، سر ظهر بود و پرنده پر نمیزد. فقط من بودم که نگاه میکردم و نویسنده ای بود که دیگر نمیخواست بنویسد. کوله پشتیش را روی پاهایش گذاشت و به کمرش قوس داد و سرش را تووی کوله فرو برد و آرام آرام شانه هایش تکان میخوردند. نگاهی به خودم انداختم و فهمیدم که در گورستانی پا گذاشته ام که مراسم تدفین داستانی است که پدرش میخواهد این مراسم را تنهایی اجرا کند 
سر خیابان منتظر تاکسی شدم؛ طبق معمول یک ماشین قراضه برایم نگه داشت و خودم را روی صندلیِ جلویش انداختم. رادیو اخبار ساعت دو را با آب و تاب فراوان داشت به خورد مردم میداد، راننده حوصله ی نگاه کردن به خیابان را هم حتی نداشت و من داشتم میرفتم به این زندگی تن بدهم

۸/۰۵/۱۳۹۱

احمد در یک عصر پاییزی تکان خورد؛ که ایکاش نخورده بود


درون هر آدمی یک چیزیست. چیزی که وقتی آدمی را تکان بدهند صدا می کند، بعضیها توویشان خنده است و وقتی زیادی تکان بخورند قاه قاه صدای خنده میدهند. بعضی هایشان صدای تار میدهند، تکان که میخورند میتوانی یک کوچه ی بن بست گیر بیاوری و تا آخرِ خط بروی.
بعضی ها صداهای عجیب و غریبی توویشان دارند، مثل ناله های یک زنِ وامانده که وسطِ شهر گم شده است و حتی از جدولهای خیابان هم میترسد، مثلِ مردی که همه چیزش را فروخت و خودش را ناگاه تووی تاکسی ؛ بی همه چیز صدا زد.
بعضی آدمها را نبایستی تکان داد، بایستی گذاشت آن صداها تا وقت مرگِ آدمی توویش خاک بخورد. تکان دادن بعضیها روز و شبشان را تکان میدهدش

۷/۱۲/۱۳۹۱

تا کی؟


کلمه ها بو گرفته اند، بعضی از کلمه ها نم گرفته اند و بویشان ماندگیِ نمِ کلمه ها و دیوارها امانِ پوستر ها را بریده اند. بعضی هایشان حالشان خراب است، بوی خون میدهند، خودشان حروف خون را ندارند ولی همه جایشان بوی خون میدهند، طعم خون و بویش مثل بالا آوردنِ بعد از بد مستی ست، همه چیزِ آدم را میپراند و آدم یک دفعه میبیند بعضی کلمات هِی میروند روی طاقچه و به عقبشان نگاه میکنند و میگویند: آدئوس... البته نمیگویند آدئوس، مینویسند آدئوس و از روی طاقچه خودشان را پرت میکنند تا جا برایِ سقوطِ کلمه ی بعدی آماده شود. کلمه هایی که از روی تخت این منظره را تماشا میکنند بویِ شاش میدهند، انگاری هر بار تووی شلوارشان میشاشند و تا دوباره خشک شود و با پریدنِ کلمه ی بعدی دوباره تووی خودشان میشاشند. بوی نم و شاش چیزی شبیه به مرگ است. کلمه های تووی سطل آشغال بیشتر از همه بو میدهند، بوی مُرده. مُرده بوی کافور نمیدهد، به مُرده بوی کافور میزنند تا گولمان بزنند، مُرده بوی مُرده میدهد، کلماتی که بوی مُرده میدهند رنگشان هم کبود است، انگاری با خودنویسی که جوهرش در حالِ تمام شدن بود نوشته شده است

کلمه ها دیگر کنار نمی آیند، بایستی حروفِ آنها را کشید و هر کدامشان را انداخت تووی توالت و سیفون را کشید رویشان. سیفون کشیدن روی هر چیزی که نشانه باشد خیلی مزه میدهد، شاید همه ی بوها بروند
"تا" لنگ میزد، می آید میزند پشتِ "کِی". "کِی" برمیگردد، به "تا" نگاه غمگینی می اندازد و همدیگر را بغل میکنند. خودشان هم نمیدانند تا کِی اوضاع همینطور بودار است

۷/۰۵/۱۳۹۱

یک دنیای عوضی

جایِ همه چیز عوض شده بود، سردردِ نیمه شب شیفتش را سر ظهر برداشته بود. جای دستهایم روی همه چیز میماند و همه ی موزاییک های شهر جای پای آدمها را حفظ میکردند. پراید بارِ چند میلیون تُنی به روستا میبرد و آفتاب هم جایش را با ابرها عوض کرده بود. آدمها نگاهشان را به آسمان دوخته بودند و در انتظارِ چیزی از پشتِ ابرها، میخندیدند. چای های تریایِ پشتِ تیاتر هم رنگ نداشتند و شیرین بودند. انگاری تووی قوری جایِ چایِ خشک، یک کیلو قند ریخته باشند و چند نفر چشمشان به بخارِ قوری باشد و منتظرِ به عمل آمدنِ چای باشند. بچه های سه چهار ساله در پارک تمرینِ تنهایی میکردند و هرکدامشان سوا سوا توپشان را بالا می انداختند و هر لحظه منتظر بودند تا به زمین برنگردد. جوبِ آب به جایِ آب کثیف، خوناب را از بالای شهر به پایین شهر میبرد. پل های عابر پیاده پُر بود از آدمهایی که میخواستند بیایند و یک عمر در آنجا زندگی کنند
شهر را آدمهایِ سکه به دست پُر کرده بودند و هرکدامشان میخواستند تووی هر سوراخی که پیدا میکنند سکه بیاندازند. سکه های پنج تومانی، ده تومانی و بیست و پنج تومانی. سردرد داشت از گوشهایم بیرون میزد و کله ام را یه وری گرفتم تا سردردم روی کفِ آسفالت نپاشد. آدمها با سرِ بالا انگاری در زبانشان دنبالِ دعایی بودند تا وردگویان برایشان چیزی برسد
تا شب باران نبارید .

۷/۰۴/۱۳۹۱

جایِ خالیِ یک آدم در خانه اش


آدم بایستی جراتش را جمع کند تووی قوطی؛ درش را هم ببند و بگذارد روی میز؛ کنارِ نرگسِ خشکیده؛ یک سررسیدِ سالِ هفتاد و هفت-هشت باز کند و تا صفحه ی آخرِ آن، بدهکاریهایش را بنویسند
آخرش هم از خودش انصراف بدهد و برود لایِ دو دیوارِ منتهی به حمام پنهان شود 

۶/۱۶/۱۳۹۱

چه حکایتِ غریبی ست زندگی برای آنکه کهنه شده


این روزها شبیه یک اسکناسِ تا شده و بدونِ گوشه ی پانصد تومانی شده ام، اسکناسی که نم گرفته و رویش آنقدر چرکِ دست نشسته است که فقط از رنگش معلوم میشود که طرف یک پانصد تومانی است، برای آدمها صرف ندارد که وقتشان را بگیرند که ببیند گوشه دارد یا نه... فقط میگیرند و می کنند تووی جیبشان که وقتی سوار تاکسی شده اند پولِ خوردشان جور باشد که بیاندازند به راننده یا وقتی از جلوی صندوق صدقات رد شدند بیاندازند تووی صندوق یا که خرجِ نانِ شبِ آکاردئون زنِ محله باشد
مادربزرگم به چشم خوردن اعتقاد داشت، همیشه برایمان اسپند دود میداد، تخمِ مرغ میشکست، دعا میکرد و به هزار امام و امامزاده متوسل میشد که کسی چشممان نزند... ترسی که از چشم خوردن داشت از مرگ نداشت، چادرِ مشکی گل گلی اش را روی سرش جا به جا میکرد و برایمان دعای خیر میکرد و به کسی که قرار بود ما را چشم بزند نفرین میفرستاد، این روزها باید خودم را تا کنم، برسانم به قبرستان، گوشه ی قبرش دو زانو بنشینم و بگویم: دیدی؟! دیدی کسی ما را چشم نزد؟! یک عمر پیر شدیم و کسی حتی ما را ندید، چه برسد چشم بزند مادربزرگ، دلِ شما بزرگ بود... بغضم را قورت بدهم و بگویم این دنیا ما را چشم نزدند، فقط زدند تووی سَرمان... آنقدر زدند که دو زانو کنارِ قبرت برای خودم فاتحه میخوانم


پانصد تومان سه نخ سیگار میشود، بروم خودم را بدهم به سیگار فروش بغلِ قبرستان، خدا کند پانصد تومانیِ از وسط هزار تا شده قبول کند

۶/۰۸/۱۳۹۱

آخریها


تهِ صف جای غمگینی‌ست، همه ی ته ها همینجورند، تهِ دنیا، تهِ خط، تهِ سیگار، میزِ تهِ کافه، تهِ عمر
همه ی این ته ها را با هم جمع کنی، میشود یک آدمی که بین راه مانده و سرش را روی کوله اش گذاشته و دیگر نمیخواهد به جایی برود
آدمهای تهِ صف یک نگاهِ عجیبی به اول صف میکنند، همه به چشم یک عقب مانده، جا مانده نگاه میکنند، مثل آدمی که نتوانست... آدمی که کم آورد و رفت تهِ صف. تهِ صفی ها هم هیچ چیز بهشان نمیرسد، فقط دستهایشان تووی جیبشان است و فکر میفهمند خیلی دیر رسیده اند
کسی از پشت سر در گوشم میگوید: آقا شما آخرین نفرین؟!
گلویم را صاف میکنم و میگویم بله... من آخر شدم... دیر رسیدم... بفرمایید، بفرمایید جلوی من

۶/۰۱/۱۳۹۱

قصه‌ی کوچه‌ی‌ کسی که فقط قدم میزد


نامِ خیابان‌ها را از چیزهای جالبی میگیرند، از آدمهای مُرده، از آدمهای قهرمان... هر کسی برای خودش خیابانی دارد... من آدمها را زیاد نمیشناسم، اسمهایشان را از خیابان‌ها دزدیده ام و هر روز پاهایم با من راه می آیند برویم روی جنازه ی یکی از همین خیابان ها و رژه برویم، سیگار بکشیم و خسته شویم و نگاهی به تابلو بیاندازیم... مثلن این خیابان جنازه ی نامجو است... در این دنیا یک نامجو میشناسم که هزار بار مُرده است و هر دفعه جنازه اش را یک جایی دفن کرده است، هزارتا جان دارد و حالا جنازه اش را برداشته و رفته قبرستانِ فرودگاه امام و همانجا قبر کرده و من وقتی از نامجو رد میشوم برای خودم ترنج میخوانم... غریبانه ترنج میخوانم

یا مثلن خیابانِ یاس، یاس دخترِ همسایه ی کودکی هایم بود... یاس چند سالی از من بزرگتر بود... هیچوقت نمیدانستم که قهرمانی برایِ خودش شده است یا نه، ولی حالا شاید مُرده است و اسمش را روی همین خیابان گذاشته اند و من بعضی شب ها که یادِ کودکی هایم می افتم میروم تهِ خیابان، خودم را تووی کافه یاس می اندازم و چهار پنج نخی را در رویای کودکی هایم حرام میکنم
خیابانِ آزادی که مُرده ی همه جاییست... همه جا یک آزادی دارند که خیلی وقت است مُرده، یک جوری هم جنازه اش را دفن کردند که موقع رد شدن از خیابان های آزادی باید حواست را پرتِ همه چیز کنی که نفهمی از روی جنازه ی چه کسی رد میشوی، بی قرار که بشوی، باید بروی تابلویی که با فلش نوشته: "خیابانِ آزادی، کوچه ی دوم " را سفت بغل کنی و زار زار گریه کنی... جنازه ی آزادی قدرِ یک تارِ علیزاده گریه دارد 
قهرمان ها به همین راحتی می میرند و خاک میشوند تووی خیابان‌ها و آدمها از روی آنها رد میشوند... راحت مثل من که روزی قرار بود قهرمان باشم و حالا فقط خیابان گردی میکنم، زیرِ آفتاب مرداد یا که تووی بارانِ آذر، من مهمانِ همه ی قبرستان های شهر هستم... بعدِ این همه، نام یک پیاده رو حق من است، فقط یک پیاده روی پنجاه متری، بنویسند پیاده رویِ آقایی که فقط قدم میزد... از بین قهرمان بودن فقط درست و حسابی مُرده ام... یک گور کن به خرج خودم بیاورند که زمین را بکند و یک قبر نقلی برایم بسازد و من جنازه ام را بگذارم توویش و یک تابلو بزنند رویش... آدمها بیایند روی پیاده‌روی من رد بشوند، شاید میانه های آن کسی عاشق شد، کسی بُرید، کسی سیگارش را زیر پایش له کرد یا که کسی بی قرار شد... بیچاره من... بیچاره من

۵/۲۸/۱۳۹۱

قصه‌‌ی یک آدمِ معمولی

چند بارِ اولی که شنیده بودم آدمِ غیرِ عادی ای هستم تووی کَتم نرفت که غیر عادی یعنی چه، اصلن مرز این دو را نمی فهمیدم... کم کم عادت کردم، انگاری یک پیاده‌رَویِ من وسط یک روز داغ تابستانی، برای دیگران به چشم این می آید که لباس عربی تنم کرده باشم و وسط منهتن عربی برقصم... نگاه ها به موهایم، به ریشم، به راه رفتنم، به کفشهایم، به سیگار کشیدن هایم موقع انتظارِ تاکسی لب خیابان همه ی معمولی بودنم را ذره ذره میخورد و تف میکرد بیرون... باورم شده بود که دیگر عادی رفتار نمیکنم... زود از کوره در میرفتم و نگاه های آدمها را بازجویی میکردم، مشت زدم، خوردم... تا قیافه ام بیشتر خوراکِ حرفهای در گوشیِ اطرافیانم باشد
معشوقه هایم هم همین نظر را داشتند، وقتی کسی تووی چشمت زل بزند و بگوید این راه رفتنِ کجِ تو، دستهایت، این پیراهنِ روی شلوار انداخته، این کلاهِ مسخره، همه ی اینها مرا میترساند... این شیوه ی بوسیدنت مرا میترساند حتی از رابطه ی تختِ خوابی با دیگران هم فاصله میگیری...
کم کم دیوانه بازیم را تووی خانه برای خودم انجام میدادم، بین خودم و آدمها یک خطِ پر رنگ و کج و معوج کشیده بودم که دیگر کسی نتواند من را ببیند... این فاصله و خط کشی ها نامِ دیگرِ تنهایی است
کم کم آدمِ معمولی را فراموش کردم، از این غیر عادی بودن برای خودم یک معمولی ساختم... برای خودم روی اُپن یک صندلی گذاشتم و رویش می نشستم و سیگار دود میکردم و آدمهای بیشتری از زندگیم خط میخوردند... آشپزخانه ام بوی سگِ مُرده می داد... 
غروب یک روزِ سَرد، دو تا فرعی مانده به ایستگاه اتوبوس، کسی به پشتم زد، عجیب بود... این کارِ آدمهای معمولی نمیتواند باشد، آدمهای معمولی هیچ وقت به شانه ات نمیزنند تا حرفشان را بگویند... برگشتم و کلاهم را به دست گرفتم و همان دیوانه‌گی های سابق را انجام دادم... به بقیه نگاه نمیکردم و زل زده بودم تووی صورتِ گود افتاده ی کسی که به پشتم زد... کمی دقیق تر شدم، اصلن آشنا نبود، هیچ وقت کسی انقدر غریبه نبود... یک جورِ عجیبی بودم، انگاری هوا گرمتر از پالتو بود، سیگارم را زیر پا له کردم و هر چه میگفتم که چه کار داشت که به دست به شانه ام زد جوابی نگرفتم... کم کم فحش دادم و باز جوابی نگرفتم... داستان گفتم برایش و چیزی نگفت... گریه کردم و باز هم جواب نداد...
سَرم را انداختم پایین و آدمهای معمولی دورَم را گرفته بودند... پچ پچ های دور و بَرم حالم را بهم میزد: دیوونهَ س؟ خطرناکه؟! زنگ بزنیم پلیس؟! عاشق شده... شیشه ایه بابا... ولش کنین... بدبخت عاشق شده... هار هار هار
و من بیشتر میرفتم تووی زمین... به همین درختی که خشک شده است، به همین تیرِ برقِ مقدس که پایش شاید دو پاکت سیگار کشیده ام کسی روبرویم جوابم را نمیدهد... کسی زده به شانه ام تا برگردم و با او حرف بزنم... کسی مانند یک آدم غیر عادی مرا میخواهد بغل کند و فشار دهد
وقتی از میدانِ آدمها فرار کردم پیراهنم را کردم تووی شلوار... رفتم سلمانی و موهایم را کج کوتاه کردم، یک سیبیلِ کارمندی هم گذاشتم... جای پالتو کاپشنِ قهوه ای می پوشیدم... سیگار هم فقط شبها دم پنجره می کشیدم... به حدِ تا پایِ مرگ رفتنی معمولی شده بودم... معمولی برای همه و غیر عادی برای خودم...
سالها گذشته است و من خیلی معمولی، دارم زندگی میکنم... حتی زن گرفته ام دو بچه دارم... دو بچه ی کاملن معمولی... زنم را صبح به صبح و شب به شب معمولی میبوسم... خیلی معمولی شام میخوریم و میخوابیم، قرار بر این شده است که من خیلی معمولی عذاب بکشم... آخرش هم قرار است بشوم یک پیرمردِ معمولی با یک سیبیلِ نصفه و نیمه سرِ کچل و خیلی معمولی بمیرم

۵/۲۷/۱۳۹۱

کیف چرمیِ قهوه ای


سال 1973 قرار بود برای اینکه خوب درسهایم را بخوانم یک کیف چرمیِ قهوه ای به من هدیه بدهند، من دیوانه وار کیف چرمیِ قهوه ای را دوست داشتم، از درس خواندن حالم به هم میخورد ولی سرم را به زور پایین می انداختم و درس میخواندم و در رویای در دست گرفتن کیف چرمیِ قهوه ای و راه رفتن روی سنگفرشهای پیاده رو روز به روز بزرگتر میشدم، نمیدانستم دقیقن تا چند وقت بایستی همینجور درس بخوانم تا صاحب کیف بشوم... این که همیشه در هوای یک کیفِ چرمی عمرت بگذرد و هر روز برایت امروز و فردا بکنند یک جورِ هرزی قد میکشی... همیشه درسهایم را به اندازه ی ایم کیفِ چرمیِ قهوه ای میخواندم، نه کمتر، نه بیشتر... از جلوی ویترین چرم فروشی ها که رد میشدم یک چیزی جلوی پاهایم را نگه میداشت و گردنم را به سمت مغازه خم میکرد، در حالی که کلاسورِ بی ریختم را تووی دستهایم فشار میدادم که انگاری هر لحظه میخواهد جر بخورد و همه ی این کتاب های مسخره ام روی پیاده رو پهن بشود مات و مبهوتِ کیفِ چرمی قهوه ای جلوی ویترین میشدم، بعضی اوقات چشمهایم را میبستم و هوای چرم ها را بو میکشیدم، همه ی کله ام پُر میشد از بوی چرم، آخ که چه بوی خوبی
سالها میگذرد و من همینطور درس خواندم، این بین هیچوقت به درس علاقه مند نشدم، فقط خواندم و بیشتر قد کشیدم، دست و پاهایم به حدی بلند شده است که خودم هم میترسم بروم جلوی آینه و با این حجمِ قد کشیده روبرو شوم، من هنوز میخواستم همانقدر کوچک و قد کوتاه بمانم تا کیفِ چرمی ام را بهم بدهند و کمر راست کرده و کیف به دست تووی خیابان ها ادای بزرگتر ها را در بیاورم... همه ی این سالها با همین آرزو گذشت و هیچکس به من کیف چرمیِ قهوه ای را که قول داده بود نداده است، یک جورهایی دیگر بوی چرم همیشه تووی کله ام است، بویِ دیگری نمیشنوم، حالا سیگاری شده ام، حالا سالِ 2010 لعنتی شده است و فقط درس خوانده ام... حالا یک کوله ی پاره و پوره روی کولَم میگذارم، میروم تووی بدبختی هایم گم میشوم و آخرِ سر سالم برمیگردم... حالا دیگر در سال 2010 کسی آرزویِ کیفِ چرمی قهوه ای نمیکند که تووی دستش بگیرد تا قهرمانانه پیاده روهای شهر را فتح کند و من پایِ این آرزو، کمر خم کرده زیر این کوله دارَم تمام میشوم

تاریخ انقضا


آدمهایی که تاریخ مصرفشان تمام شده تووی شهر یک جور غریبی راه میروند، تاریخ مصرفت که تمام شود زندگی برایت خاکستری می شود؛ فقط توانایی راه رفتن داری، بروی و بروی و به هیچ جایی نرسی، آخرش سرِ یک سه راهی بمانی و به کفشهایت نگاه کنی و دوباره برگردی
آدمهای تاریخ مصرف تمام کرده کم کم فاسد میشوند، پوسیدگیشان از سرشان شروع میشود و همینجور می آید روی صورتشان و چشمهایشان زرد میشود و زیر چشمهایشان کبود و گود میشود، کم کم گردنشان خم میشود، انگاری یک نخ به گردنشان وصل است و آنها را اینور آنور هل میدهد، پاهایشان هم کم کم میپوسد و پاشنه ی کفششان به زمین لخ لخ میکند... آخرش هم می افتند دمِ جوب و فقط سیگار میکشند و به تاریخِ انقضایشان که تووی فکرشان حک شده مات و مبهوت نگاه میکنند و لبهایشان میلرزد و برای خودشان آواز میخوانند و به پوسیندشان ادامه میدهند
سر سه راهی مَردی را دیده بودم که از تاریخش یک روز مانده بود، تاریخ را حک کرده بود روی پیشانیش و اینطرف و آنطرف میرفت، دست روی موهایش میکشید و به آدمهای رنگی با حسرت نگاه می انداخت و انتظار میکشید... آخرش هم سه راهی را برگشت و رفت که وقتی فردا از خواب بیدار شد، تمام شده باشد

۵/۲۵/۱۳۹۱

روزی روزگاری در آپارتمان


روزی روزگاری در آمریکا مردی ماشینش را کنار یکی از خیابان ها پارک کرد و اسلحه کمری خود را از جیب بغل کُتش در آورد و روی شقیقه اش گذاشت
آپارتمانَم تنگ است و همیشه بوی ته مانده ی سیگار و خاک میدهد، وقتی پایم را دراز میکنم سَرم لای در گیر میکند، هر دو دستم را نمیتوانم به موازات شانه دراز کنم و خستگی در کنم، وقتی میخوابم نفسَم میخورد به سقف و برمیگردد و میخورد تووی صورتم... این آپارتمان جای خوبی برای پرواز نیست، اصلن جایی برای پرواز نیست... این آپارتمان را که میساختند فقط یک انسان فلج میخواستند که بنشیند روی صندلی و تلویزیون چهارده اینچ نگاه کند و بخندد، شاید هم ابعاد انسانی را در نظر گرفتند که ایستاده بماند، تووی سرش بخورد، دَم نزند، ایستاده بماند و بخوابد و پیر شود... حتی نباید صدای آدم در بیاید، صدایت که از یک مقداری بیشتر باشد میخورد تووی دیوار و یک مشت خاک از دیوار پایین میریزد... باید خفه شوی و چشمهایت به دیوار باشد و برای خودت روی دیوار یک قاب عکس تصور کنی که تنهایی را زار نزند... مثلن عکسی از دو آدمی که روی یک پُل ایستاده اند و با انگشت رودخانه را نشان میدهند و جوری که دندانهایشان مشخص شود بخندند... از همه کارهای دنیا تصور کردن را خوب یاد گرفتم، از وقتی که تووی راه مدرسه بودم و کوله ام کمرم را خم کرده بود و تصور کردم بارِ کوله خیلی هم سبک است و زورِ من بیشتر از اینهاست فهمیدم که در تصور کردن استعدادِ حال به هم زنی دارم... تنهایی یک جوری مغزت را دستکاری میکند که راحت میتوانی وقتی چشمهایت باز است، چیز های غیر واقعی ببینی... آخ... تنهایی
من به این تنگی آپارتمان، به این صدای خفه شده ی در برابر دیوارها، به این بوی سیگارِ مانده تووی خانه، به این تنهایی یک جوری عادت کرده ام که دیگر اهل خانه ی حیاط دار و توپ پلاستیکی نیستم... زورَم به رهایی نمیرسد... فقط هر از چند گاهی زیر دوش، ایستاده، زیر فشار ضعیف آب، بی صدا گریه میکنم و می آیم بیرون و حوله پیچ سیگار میکشم
نوزادِ خانه ی بغلی از صدای شلیک آنقدر گریه کرد که مادرش یک فُحش آبدار به مَردی که کنار خیابان روبروی ماشینش خودش را کشت داد

۵/۲۳/۱۳۹۱

یک احمدِ خاکستری

روزی که دم ظهر احمد لای کتاب را کاغذ نشانه گذاشت و خودش جای قهرمان افتاد تووی خیابان‌ها و کسی خبری نداشت چطور کمرش تا شد و دست کشید روی موهایش و قدمهایش برایش یکی دو تا میشد که بیشتر میزد تووی سرش که در این شهر هیچ جایی هیچ دری به رویش باز نمیشود که دستهایی باشد که دستهایش را فشار بدهد که آخرِ قصه کمی را به عقب بیاندازد... این قدمها هر کدامشان یعنی دورتر شدن
وقتی که به خیابان زد، اول کار و آخر راه یکی شد. چراغهای خیابان کم کم روشن میشدند و نور می افتاد روی خط کشی های ممتد کنار خیابان و راهِ گم شدن را بیشتر نشانش میداد، شاید نشانه ی آخر راه یک کوهی، دریایی چیزی باشد، شاید شهری دیگر، ولی هر چه هست خیابانی هست بدون دور برگردان و احمد اینها را خوب میدانست... 
طاقت آدمی کم است، زندگی یک جوری با آدم تا میکند که طاقتت کم میشود، یک جایی میریزی تووی خودت، آخر سر ایستاد کنار تیر برق و طاقتش بُرید، تیر برق را در آغوش گرفت و دم سوراخ هایش که شاید گوشهایش بودند ناله کرد: ما فراموش شدیم، ما خاکستری ها خیلی وقت است که فراموش شدیم
کتابش را دوباره از نشانه باز کرد و دو خط نخوانده چار سالَش اشک شد روی کاغذِ کاهیِ داستانِ بدون قهرمان
زندگی کردن چیز عجیبیست، احمد بودن در زندگی غم انگیز ترین عجایب دنیاست

۵/۲۲/۱۳۹۱

سرباز صفر


یک جایی همین میانه ها سرباز صفری میشوم که یک زندان سه سلولی که دوتایش پر است و یکی از سلول ها جای گذاشتن تی و سطل آب است را به من میدهند و میگویند مواظب زندانی ها باش سرباز... من هم پایم را میکوبم روی زمین و تووی دلم فحش خاهر و مادر بهشان میدهم و با جدیت میگویم چشم قربان... و منتظر رفتنشان میشوم... کنار این زندان که حالا من سرباز صفر زندانبانش شده ام یک سیگار فروشی ای هست و هر روز یک پاکت مرامی سیگار به من میدهد و من باید دو برابر پول سیگار بهش پول بدهم تا این مرامی دادن ها تکمیل شود و می آیم مینشینم پشت میزم روبروی سلول ها و برایشان داریوش رفیعی میگذارم و خیلی حال میدهد جای شما هم خیلی خالی
همینجور میگذرد و من با زندانی ها بیشتر رفیق میشوم؛ یکی از آنها سیاسی است و دیگری قاتل... آن قاتله بیشتر حرف میزند و آدم بگو بخند تری هست؛ سیاسیه هم همیشه از وضعیت مملکت بد میگوید؛ برای من سرباز صفر هر دو زندانی اند و هر گلی بوی خودش را دارد و با هر دو خوب برخورد میکنم و غذایشان را به موقع میدهم و بعد از غذا به هر کدامشان سیگار میدهم تا کمی بیشتر دوستم داشته باشند... زندانی ها معموان زندان بانها را دوست دارند؛ فکر میکنند از خوشان است و پشت این میله و جلویش ندارد؛ هممان تووی این چار دیواری زندانی هستیم...
یک روزی که چند ماهی هست تووی زندان هستم و داریوش رفیعی تکراری شده ست از هر کدامشان میپرسم چه آهنگی دوست دارند و هر کدامشان یک آهنگی میگویند که جفتشان را تا حالا نشنیده ام... میروم یکی از این مغازه های صفحه فروشی و سفارش این دو آهنگ را میدهم... مغازه دار سه شکم میزاید تا پیدایشان کند و من سرباز صفر مجبورم نصف حقوقم را بدهم پای این آهنگ ها... آخر آدم اهل دلی هستم و این جور مواقع زود خر میشوم؛ مینشینم پشت میزم و میگویم صفحه آهنگ ها گیر آوردم لعنتیا؛ ساکت شویم و گوش کنیم... اول پیشنهادی مجرم سیاسی را میگذارم و سه نخ حرامش میشود؛ نمیدانم چه میگوید؛ فرانسوی یا ایتالیایی ست... بعد صفحه ی آقای قاتل محترم را میگذارم تووی گرامافون، باز هم ساکت میشویم و گوش میکنیم... دو بار سه بار چهار بار... کارم شد اینکه هی صفحه ی آقای سیاسی و قاتل را عوض کنم ؛ دست خودم نبود؛ هی میشنیدم و میخاستم باز هم، دو سه باری هم رفتم یک پاکت سیگار به قیمت دوبل خریدم و برگشتم و باز هم شنیدیم و هی سیگار دود کردیم بدون آنکه حرفی بزنیم
شب که شد بعد از یک روز کامل آهنگ های عجیب دو زندانی لباس های یونیفرم سربازی را از تنم در آوردم و گوشه ی صندلی آویزان کردم و رفتم تووی سلول سوم و تی و سطل آب را کناری گذاشتم؛ در را از پشت قفل کردم و همانجا مُردم

۵/۲۱/۱۳۹۱

تی‌شرت سیاه برعکس

وسط خانه نشسته ام و با نقش های تکراری موکت بازی میکنم... شاید میخواهم داستانِ مرگی را بگویم که کسی در ارتفاع بیست  طبقه ای دلش کشید که بپرد و بعد از سالها هنوز به زمین نرسیده و در این بین بارها مُرده است و حالا میماند برای جسدش یک استکان چای می ریزد و داستان میبافد که شبِ کشیده را صبح کند... بیچارگی یعنی یک تی شِرت سیاه که بدون هیچ نقش وعلامتی که برعکس تنت کرده باشی و بوی همه چیز بدهد، بوی سیگار، بوی عرق، بوی اسپری بدبو، بوی آخرین سکسِ تراژدی گونه ات، بوی تنهاییت... دود سیگار را میبرم تووی گلویم و بیشتر گلویم میسوزد، وسط این خانه که باشم، آب هم بخورم گلویم درد میگیرد، آنقدر درد میگیرد که دستم را میگذارم روی گلویم و میخواهم خودم را خفه کنم، میخواهم خودم را وسط این بیست طبقه سقوط خفه کنم تا به پایین نرسیده یک جور مرگ جدیدی تعریف کنم
سعی میکنم خودم را غافلگیر کنم، فکر میکنم به همه ی کارهای انجام نداده ام، سعی میکنم خودم را راضی کنم تا بروم قبض گاز را پرداخت کنم که از دو هفته پیش تا الان همینجا زیر کتابی که تمام نکرده ام و هیچوقت تمامش نمیکنم افتاده است تا تووی سوز سرما همین وسط خانه با پالتو یخ نزنم، همه ی اینها را سعی میکنم و باز هم همان تصویر ساختمان بیست طبقه و مَردی که سالها پیش پَریده است و هنوز مغزش روی آسفالتِ کف خیابان متلاشی نشده است و سالها این بین پیر شده جلوی چشمم است و باز هم با نقش برجسته های موکت که چند جاییش از صدقه سریِ ودکا و سیگار، سوخته و سوراخ شده بازی میکنم
آخرین باری که کسی این در را باز و بسته کرد زنی بود که حالش از این خانه به هم می خورد و تووی سینک ظرف شویی بالا آورد، انقدر جیغ کشید که تا چند روز هیچ چیز نمیشنیدم، در را جوری کوبید که انگاری هیچوقت برنمیگردد... من هم همین تی شرت سیاه را برعکس تنم کردم و رفتم از تووی یخچال بطری آب برداشتم و قُلپ قُلپ خوردم و گلویم آنقدر تیر کشید که سرم را کوبیدم تووی یخچال و حالا درِ یخچال کج شده است و سرم از آن روز برای ژلوفن ناز میکند و من خودم را تووی همان سینک ظرفشویی بالا آورده ام
سقوط از این ساختمان بیست طبقه تمامی ندارد، کسی از دور چیزی میگفت، انگاری میگفت: "رفیق، این سقوط نه زندگی داره، نه مُردن" و من نشنیده بودم و فقط گفتم: ممنونم
زندگی ام چرک کرده، از اولین بیست طبقه پریدم، حالا باید آنقدر ساختمان بیست طبقه پیدا کنم و از پله هایش هِلک هِلک بالا بروم خودم را پرت کنم پایین که همه ی ساختمان های بیست طبقه تمام شوند، بعدش شاید مُردم